العلامة المجلسي (مترجم :خسروى)
128
بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى)
من پيش آنها آمدم و گفتم حضرت صادق به من دستور داده از شما كمك بگيرم . گفتند درست است اگر ما ارادتمند حضرت صادق هم نباشيم بايد با اين نژادشناسى ايشان دستورش را اجرا كنيم با من به راه افتادند و خانه را از دست آنها خارج نمودند و فروختند و پولش را در اختيار من گذاشتند . محاسن برقى : عبد اللَّه بن عون شيبانى از يكى از دوستان نقل كرد كه گفت من از ساربانى يك طرف پالكى محملى را كرايه كردم گفت ناراحت نباشى از هم كجاوه خود بالاخره بايد يك نفر را با تو سوار كنم . وقتى بقادسيه رسيديم ديدم يكى از همسايگان مرا آورد كه سابقه داشتم چقدر مخالف اهل بيت است گفت اين همسفر تو است به ظاهر چنين گفتم كه من از خدا چنين آرزوئى را ميكردم و خيلى از همسفرى با او اظهار خرسندى كردم و به خود وعده دادم كه غلام و خدمتكار او باشم تمام اين حرفها بواسطه ترس از او بود ولى هر چه من وعده داده بودم كه خدمتكارى كنم و غلام او باشم او نسبت به من همين كارها را انجام ميداد . وقتى بمدينه رسيديم گفت من حقى بر تو دارم و تو در نظر من شخصيت با احترامى هستى گفتم صحيح است حق و حرمتى است گفت من ميدانم تو داراى چه مذهبى هستى اينك براى من از سرور خود اجازه بخواه كه خدمتش برسم گفت من متحير شدم و نميتوانستم در صورت او تماشا كنم و نميدانستم چه جواب به او بگويم . بالاخره خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيدم و درخواست آن مرد را عرضكردم و معامله او را نيز گوشزد نمودم و اظهار كردم كه او از مخالفين است و از شما اجازه شرفيابى خواسته ولى من به او جوابى ندادهام . فرمود به او اجازه بده . گفت هيچ چيز از امور مالى مرا اين قدر خوش حال نميكرد كه از اجازه دادن امام به او خوشحال شدم تا او بفهمد من در نزد امام چه موقعيتى دارم . آن مرد را آوردم امام صادق عليه السّلام خيلى به او احترام كرد بعد دستور داد سفره افكندند و شروع كرد برايش غذا ريختن و به او ميفرمود بخور خدا رحمتت كند